تبليغاتX
باغ آبگينه

باغ آبگينه

بیا... که من از تو خسته ترم، که من از من بی خبرم... به هوای خونه بیا.
دموكراسي مي بارد از آسمان!
آفرين آزادي بيان!

هم اس ام اس ها فيلتر نشده هم من الان مي تونم بيام توي اينترنت توي وبلاگم مطلب بذارم!

فردا صبح مي رم بانك. اگه بهم پول نداد شايد اين شانس رو داشته باشم كه بتونم بهش اعتراض كنم!!

خيلي خوشحالم. احساس مي كنم خيلي آزادي دارم. اصلا همه چي دموكراسي شده! منم حس مي كنم دارم دموكراسي مي شم!

خيلي همه چي خوبه!

خوشحالم!

آماده پيشرفتم، آماده پيشرفتم، آماده ...

-------------------------------------------------------------------

دلم مي خواد زار زار گريه كنم! حق ندارم؟ بخونيد:

محمود احمدی نژاد: «کارهای گسترده‌ای میان ایران و ونزوئلا در حال انجام است از جمله حضور یک شرکت ایرانی برای ساخت 10 هزار واحد مسکونی که 4 هزار واحد آن افتتاح شد و بقیه بزودی در اختیار مردم ونزوئلا قرار می‌گیرد. در ونزوئلا بخش زیادی از مردم مسکن درستی ندارند، آقای چاوز همت و تلاش کرده است که مردم را صاحب خانه کند به طوری که علاوه بر شرکت ایرانی ذکر شده، شرکت دیگری از کشورمان قرارداد ساخت 7 هزار واحد مسکونی و همچنین قرارداد دیگری به استعداد 10 هزار واحد مسکونی با شرکت اولی نیز در حال انعقاد است.»


+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت23:14توسط یاس |
بابا حيدر...
آقا يكي به داد اين حس برسه! چند روز از برنامه گذشته، ولي من هنوز مست مستم بابا حيدر مدد!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت1:9توسط یاس |
درباره بهزاد
شاید بهزاد نبوی، مصطفی تاجزاده و فیض الله عرب سرخی تنها کسانی باشند که در این شش ماه  و اندی حبس تسلیم خواست حاکمیت نشده و گفته های آنان را تحت عنوان "اعتراف" بیان نکرده اند.

دقیقا به همین دلیل هم هست که آنان هنوز در زندان به سر می برند.
تاثیر گذار ترین شخصیت در این میانه هم شاید بهزاد نبوی باشد که در حال حاضر در مقابل خواست حاکمیت شدیدا مقاومت می کند.

اما این روزها بهزاد نبوی به مرخصی 10 روزه آمده و صحبت های جالبی نیز بر زبان جاری کرده.

مقاله الکترونیکی زیر شامل اتهامات بهزاد نبوی و  پاسخ های اوست. همچنین برخی حواشی دیدار های ایشان در زیر آورده شده است. بخوانید و قضاوت نمایید.

بهزاد نبوی چند روز بعد انتخابات جنجالی 22 خرداد 88 دستگیر و روانه زندان شد.
اولین خبری که از بهزاد نبوی منتشر شد و بیشتر جنبه جنگ روانی داشت تا یک خبر موثق، خبر سایت مردمک بود:
روز 27 تیر 88 ساعت 11:08 دقیقه پایگاه خبرگزاری مردمک خبری با عنوان "بازجویان از بهزاد نبوی قطع امید کردند" کار کرد.

در تاریخ 6 مرداد 88 بهزاد نبوی پس از گذشت بیش از یک ماه بالاخره با خانواده خود به مدت 10 دقیقه صحبت کرد و
از محل نگهداری خود ابراز بی اطلاعی کرد. این مطلب را پوربابایی، وکیل نبوی اعلام کرده بود.

شنبه دهم مرداد ماه اولین جلسه دادگاه متهمان برگزار شد و در این جلسه بهزاد نبوی حضور داشت و در ردیف اول درحالی که به نظر می رسید اوضاع روحی مناسببی ندارد حضور داشت. او در این داگاه با لباس زندان و دمپایی(!) حضور پیدا کرده بود. این اقدام برای خرد کردن سران اصلاحات صورت گرفته بود.
در آن زمان گفته شد بهزاد نبوی تنها جمله ای که بر زبان آورده این جمله بوده:
"من حاضر نیستم به آقای موسوی خیانت کنم!"

به گزارش خبرگزاری نوروز، بهزاد نبوی در تاریخ 9 مهر ماه بهزاد نبوی به دلیل عود کردن بیماری اش به بیمارستان بقیه الله وابسته به سپاه پاسداران منتقل شد و در همانجا مورد عمل جراحی قرار گرفت.

پس از آن قرار محاکمه بهزاد نبوی صادر شد. چریک پیر تقاضا داد تا دادگاه او علنی برگزار شود
، اما مسئولان تقاضای او را رد کردند و او به طور غیر علنی محاکمه شد.

بهزاد نبوی در دادگاه غیر علنی خود اتهامات وارده علیه خود را نپذیرفته و به دفاع از خود پرداخته بود.

در نهایت بهزاد نبویبه نقل از خبرگزاری ایلنا، با اتهامات " شرکت در راهپیمایی اعتراضی به نتیجه انتخابات و رئیس‌جمهوری احمدی‌نژاد در روزهای 23 و 25 خردادماه، اخلال در ترافیک در روزهای مذکور، تبلیغ علیه نظام و نگهداری اسناد محرمانه " به 6 سال حبس تعزیری محکوم شد.

اما خبرگزاری دولتی فارس در تاریخ 9 آذر ماه خبر آزادی موقت بهزاد نبوی به مدت ده روز را با تودیع وثیقه 800 میلیونی(!) اعلام کرد.

پس از آزادی، بهزاد نبوی دیدار های متعددی با مردم و فعالان سیاسی داشت که در این ملاقات ها صحبتهای جالبی را درباره اتهامات و دوران زندان انجام داد. قسمتی از این صحبتها در زیر آمده است:

1. حکم بازداشت من و دیگر بازداشت شدگان، از چند روز پیش از انتخابات توسط یک نهاد امنیتی صادر شده بود.

2. جرم من، حضور بیست دقیقه‌اى در راهپیمایى ۲۵ خرداد بود.


3. با اشاره به 800میلیون تومان وثیقه برای مرخصی ده روزه‌، گفت: «اگر هتل 7ستاره هم می رفتم اینقدر پول خرج نمی‌شد!

4. آقایان شب قبل آزادی از من خواستند تا امضاء دهم که فعالیت‌های سیاسی و مصاحبه‌های خود را تا دادگاه تجدیدنظر کنار بگذارم و با احزاب و گروه‌ها تماس نگیرم من هم نپذیرفتم وقتی معامله جوش نخورد 10روز مرخصی دادند.

5. وی در خصوص اسناد محرمانه‌ای که می‌گویند از منزل‌اش کشف شده، گفت: «مثلا گزارشی را که یکی از مدیران تاسیسات دریایی در دوران مسولیتم درباره پیشرفت کار به من داده بود را اسناد محرمانه می دانند، خب من باید آن را چه کار می کردم؟ باید گزارشی که آن شخص داده بود به شخص من، به چه سازمان یا نهادی تحویل می‌دادم؟ یا برگه خبری که خودم کنار آن نوشته بودم محرمانه و به تعدادی از دوستان برای مطالعه داده بودم را می گویند اسناد محرمانه. گفتم این محرمانه نیست من خودم کنارش نوشته‌ام محرمانه برای اینکه به هرکسی ندهند.»

6. نبوی باز تاکید کرد که حکم بازداشت برخی از بازداشت شدگان سه روز قبل از انتخابات، یعنی 19 خرداد ماه صادر شده بود!

-----------------------------------------------------------------------------------------
در زیر ویدئویی را می بینید که در آن چریک پیر پس از آزادی از زندان می گوید:

http://www.mardomak.info/videos/47119/

همچنین لینک دانلود این ویدئو در زیر آمده است:

http://www.mardomak.info/uploads/video/nabavi_speaks_after_release.mp4
+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت16:0توسط یاس |
کمیل سبز، پارتی بنفش

اعتماد نوشت: در شب برگزاری دعای كمیل خانواده های فعالان سیاسی دو جوان هم اشتباهاً بازداشت شده اند.

گفته می شود در همان ساختمان یك پارتی شبانه در حال برگزاری بوده است و هنگامی كه دو نفر از حاضران در پارتی قصد خروج از ساختمان را داشته اند، ماموران از آنها می پرسند شما هم در دعای كمیل شركت داشتید؟ا آنها نیز از ترس بازداشت به دروغ خود را شركت كننده در دعای كمیل نامیده اما بازداشت می شوند. آنها پس از مشخص شدن هویت آزاد شدند.

منبع: آینده

-------------------------------------------------------
پ ن: قراره با ساسس، روز عرفه بریم ولنجک پارتی! شما هم میاین؟
+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت14:32توسط یاس |
بازگشت همه به سوي اوست...
امروز علي كردان وزير سابق كشور در گذشت.

وزيري جنجالي كه همين چند وقت قبل بود كه اخبار مربوط به جنجال مدرك او سر تيتر تمام رسانه ها بود.

ساعت 7:30 دقيقه صبح از طريق روزنامه ها اطلاع يافتم.

همان موقع به جمعي از دوستان پيام تسليت فرستادم. تسليتش جدي بود ولي از او با عنوان "بزرگ مرد خدمتگزاري به اسلام و مسلمين" نام بردم!

حالا كه چند ساعتي هست كه خبر مرگ او در ميان مردم دهان به دهان مي گردد، از وجود اين همه هجمه وسيع و تمسخر او راضي نيستم.

او هر چه كه بود يك انسان بود. مثل من، مثل تو، مثل ما...

از پيامكي كه صبح براي دوستان موافق و مخالف فرستادم، عذرخواهي مي كنم. فقط قسمت "تسليت مي گويم" آن را به خاطر خود بسپاريد!!

انا لله و انا اليه راجعون...

فاتحه و صلواتي براي شادي روح آن مرحوم...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت15:40توسط یاس |
من ابطال نمی کنم آقا!
ولی مهربون تر از اون بودی که تنهام بذاری

تو نتونستی که بی من باشی و طاقت بیاری

ای دوباره تو زیبا، عشق و گل، حریر و دریا،

دیگه موندنی ترین باش، ای عزیز روز و رویا

ای عزیز روز و رویا...

ای عزیز روز و رویا...

----------------------------------------------------

یادت می آید؟

روزی نوشتم آسمان اگر ماه نداشته باشد هویت ندارد. ظلمات محض که موجودیتی نیست. تصور کن آسمانی را بدون ماه و ستاره، بدون نور، "نور"، "نور"، "نور"... (راستی نور را که یادت نرفته؟ خداوند چون نور است، این نور در آبگینه ایست...)

چیزی می بینی؟

اگر هویت خویش را می طلبم، پس باید باید باید و باید که ماه خویش را به چنگ آورم، به جنگ آورم...

پس بجنگ... به چنگ آر...

می دانی که؟

فقط آسمان نیست که محتاج ماه خویش است...

ماه نیز اگر آسمانی نباشد پناهگاهی و جولانگاهی ندارد...

درمانده میشود.

نه می تواند خاموش شود، و نه می تواند بتابد...

می ماند در برزخ تا آخر عمر...

مثل دیروز من و تو...

نه بهشتی بودیم و نه جهنمی!

در برزخ مانده بودیم تنها...

پس آسمان با ماه خویش می ماند...

تا خود بهشت، یا تا خود جهنم...

----------------------------------------------------

بهشت بی تو جهنم است، جهنم با تو بهشت...

با "یا علی" برخیز...

با "یا زهرا" بجنگ...

هرگز باور نخواهم کرد رفیق نیمه راه باشی... با توام! رفیق همیشه تاریخ...

----------------------------------------------------

پ ن: داشتم فکر می کردم چه تیتری بذارم که یهو دلم همین طوری بی خود واسه ژامبی تنگ شد! تیتر هم تقدیم به همون ژامبی تپل که دوستش دارم...:)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت10:27توسط یاس |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...
من یکی بودِ همیشه، تو یکی نبودِ قصه

لحظه هایی که نبودی، لحظه های پر غصه

اینطوری که تو بریدی، دیگه گفتم که تموم شد

دیگه گفتم که نمیای، عاشقونه هام حروم شد...

--------------------------------------------------

پ ن: چقدر حس شیرینیه لحظه ای که داری جون می دی. لحظه ای که داری تموم میشی...

فقط... فقط یه کم سردم بود. همین...

وگرنه همه چیزش خوب بود...

چرا نذاشتی؟ چرا نشد؟

باز برگشتم به همون روزای قدیم...

می شینم به انتظار مرگ...

باز دوباره به انتظار مرگ...

فقط تورو به عشق قسم تا اون روز دووم بیار...

تا اون روز نگو "هرگز".

زیاد نمونده. یه کم طاقت بیار رفیق...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت14:27توسط یاس |
آیدا غرق یاس...
می نشینم روبروی پنجره،

به آسمانی نگاه می کنم که نام مرا برآن نهاده ای.

همان آسمانی که منم...

و چه تشابه جالبی!

من و آسمان هر دو در تکاپوی یافتن ماهمان...

ماهمان... ماه...

نیست...

همچنان می گردم و نمی یابمش...

من و آسمان وحشت تمام وجودمان را در بر می گیرد...

ترس... ترس از تنهایی... از اینکه نیستی... از اینکه نمی بینیمت...

من می لرزم... آسمان می ترسد...

آسمان می نالد... من گریه می کنم...

چشمانم را که می بندم، سر روی بالش که می گذارم...

آرام آرامم...

- ماه را دیده ای؟ مرا دیدی؟

- نه! ندیدمت هرگز... ندیدمت...

- پس این لبخند از چه روست بر لبانت؟

- آرام آرامم...

- چرا؟ دیدی مرا؟

- نه!

- پس چه؟

- یافتمت!

- کجا؟ چه طور؟

- نمی شنوی؟

- چه را؟!

- بوی یاس می آید...

بوی یاس می آید و این صدای قدمهای توست...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت12:47توسط یاس |
از نقد حداد تا بصيرت آقا...
اين مطلب براي كساني كه "كتاب قانون" مازيار ميري را ديده باشند شايد جالب باشد! نمي خواهم فيلم ميري را زيادي بزرگ كنم اما انصافا كه تاثيرگذار بود. فيلم نسبتا خوش ساخت بود. بازي هميشه خوب پرويز پرستوئي و طنز تلخ و گزنده فيلم به حد كافي تاثيرگذار بود تا شايد كمي به خودمان بياييم.

اما آنچه براي من جالب بود، نقد "حداد عادل" بود بر فيلم مازيار ميري! وقتي نقد او را مي خواندم خنده ام مي گرفت! ايشان در نوشته خود ايرادي به فيلم وارد كرده اند كه به وضوح صحت و تكيه درست فيلم بر روي اين موضوع را نشان مي دهد، كه ايراني هاي مسلمان، علاوه بر خصوصيات منفي خود اين ويژگي را هم دارند، كه انتقاد پذير نيستند و نمي پذيرند كه كسي اشتباهات آنها را به رويشان بياورد! نقد حداد را كه خواندم فهميدم ايشان دقيقا يكي از همان شخصيت هاي فيلمنامه است!

مخصوصا آنجا كه آقاي حداد مي گويد:

آيا ما واقعا اين اندازه بد هستيم كه يك خانم جوان مسيحي كه بعد از عشق به يك مرد ايراني مسلمان شده و معلوم نيست اسلام را از چه كسي و به راهنمايي كدام معلم و مرشدي فراگرفته، مي‎آيد و معلم همه ما مي‎شود و همه ما در امتحان او مردود مي‎شويم؟

اين قسمت از صحبتهاي ايشان دقيقا مرا ياد شخصيت هاي فيلم انداخت!

متن كامل مقاله آقاي حداد را اينجا بخوانيد.

------------------------------------------------

قرار است به كمك بهمن فرمان آرا يك فيلم بسازم با عنوان "من از حداد عادل متنفرم" !!!! نمي دانم چرا وقتي حرف مي زند من بدنم كهير مي زند!!

------------------------------------------------

"آقا" فرمودند بايد بصيرت داشته باشيم تا بتوانيم در مقابل فتنه و شيطنت هاي استكبار و ضد انقلاب و ... عكس العمل مناسب و به موقع داشته باشيم!

آنها كه حرف آقا را شنيدند و بصيرت داشتند يا رفتند با بصيرت شدند، باتوم و چماق و اشك آور و چاقو و گاهي هم چيزهاي گرم‌(!) دست گرفتند و افتادند به جان يك عده سگ و خوك و خر و گاو و گرگ و روباه در خيابان!

خب به هر حال بصيرت باعث ميشود كه طبيعت و ماهيت واقعي آدمها را ببينند و ببينند چه كسي گرگ است، او را هم با باتوم در خيابان مي زنند هم با قلم در جرايدشان! او كه روباه است را هم مي زنند.

آنها را هم كه يه مشت خوك و سگ و خر و گاو بودند، با باتوم و اشك آور و چاقو و چيزهاي گرم كارشان را ساختند و انقلاب پيروز شد!

ولي "آقا" يك سوال! ماها كه بصيرت نداريم تكليفمان چيست؟

ما بدون بصيرت و با همين چشم معمولي خودمان ديديم كه در روزنامه هاي دوستان شما به يك عده فحاشي كردند و عده اي از مردم را هم باز دوستان شما با باتوم و چوب و چماق و چاقو و چيزهاي گرم به خاك و خون كشيدند!

خب اينكه ما بصيرت نداريم سوء تفاهم ايجاد مي كند! همين طوري يهو فكر مي كنيم كه دوستان شما دارند هر كس كه اعتراض مي كند را يا مي كشند يا به زندان مي اندازند!!

قربان شما بشوم همين طور پيش برود ما به دولت مالك اشتر شما و كلا حكومت پاك جمهوري اسلامي و اينها شك مي كنيم! از عذاب وجدان داريم مي ميريم!

گوش هايمان را كه مي گيريم چشمهايمان مي بينند، چشمهايمان را كه مي بنديم گشوهايمان مي شنود! چشم و گوشمان را كه مي گيريم مثل اين چشم و گوش بسته ها فقط دهانمان باز است و فرياد مي زنيم! جلوي همه آنها را كه مي گيريم ياد و خاطره آن خونها مي آيد جلوي چشممان ديوانه امان مي كند! داريم رواني ميشويم!

قربان سر شما يه لطفي بكنيد بفرمائيد چند تا از آن بصيرت هاي ارزان را هم براي ما نصب كنند. شايد ما هم آدم شديم و به آغوش انقلاب بازگشتيم!

فداي تاج سرم بشوم...

تماس فرت...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت23:31توسط یاس |
...
من يه موجود بي مصرفم...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت1:32توسط یاس |
خداحافظ...
خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق، چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه، گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي، به چشمونم نمي شونه

يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو، خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي، داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم، گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي، به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم، خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي، تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه، كه باروني نمي تونه

طلسم بغضو برداره، از اين پاييز ديوونه...

ترانه "خداحافظ" از آلبوم "فقط نگاه می کنم" با صدای حمید حامی

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت9:26توسط یاس |
آینه وار
...تو می تونی منو آشتی بدی با

شبای روشن ستاره بازی

تو می تونی کنار من بمونی

تو می تونی منو از نو بسازی

تو می تونی با یه لبخند شیرین

بدیهای منو آسون ببخشی

می تونی به کویر خشک قلبم

تو به آهستگی بارون ببخشی...

قسمتی از ترانه "آینه وار" مانی رهنما

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت14:22توسط یاس |
"ترانه اي" كه دوست داشت مثل ما زندگي كند...
حكايت بازيگري كه دوست داشت مانند بقيه آدمها ساده زندگي كند ولي به او اجازه ندادند!

چند روز پيش همين جوري توي دانشگاه يه چيزي دانلود مي كردم، از سر بيكاري رفتم سايت خانه سينما. اتفاقي برخوردم به يه قسمتي كه هرچي الان مي گردم ديگه پيداش نمي كنم. يه قسمت توش بود كه وبسايت شخصي بازيگرا رو گذاشته بود. چندتاش رو سر زدم.

همشون سايتاي عجيب غريب درست كرده بودن و خودشون رو تحويل گرفته بودن! علي الخصوص بهرام رادان كه وقتي سايتش رو ديدم واقعا دهنم باز موند! انصافا طراحي سايتش خيلي قشنگ بود!

اما وسط اونا يه چيز جالب ديدم. چيزي كه به عنوان "سايت شخصي ترانه عليدوستي" ازش نام برده بودن، يه وبلاگ بود با يه قالب خيلي خيلي ساده. يه وبلاگ كه مثل ما قالب انتخاب كرده بود و مثل ما ساده و بدون عكس مطلب مي نوشت.

 وبلاگ حتي اسمش هم ربطي به ترانه عليدوستي نداشت. تعريفي از "من" توش نبود.

ترانه عليدوستي اين وبلاگ رو زده چون دوست داره اون هم مثل بقيه آدما ساده زندگي كنه. بين مردم باشه. بي واسطه با اونها ارتباط داشته باشه. باهاشون حرف بزنه. اين وبلاگ براي جذب هوادار و جلب توجه نيست. فقط واسه ارتباط با آدماست كه تقريبا ربطي هم به شغل ترانه عليدوستي نداره.

تنها چيزي كه مشخص مي كرد اين وبلاگ براي ترانه عليدوستيه اسم نويسنده بود. همين!

بي انصافيه آدما باعث شده كه نتونه حتي توي فضاي مجازي هم خودش باشه...

تمام اتفاقي رو كه براي ترانه عليدوستي توي وبلاگش افتاد و گلايه هاش از آدما، توي پستي به نام "اعترافات ترانه" مي تونيد ببينيد. 

چون از كاري كه كرده بود خيلي خوشم اومد وبلاگش رو مي ذارم توي پيوندهاي وبلاگم. اون دوست داره مثل ما دوستاي اينترنتي پيدا كنه. پس اسمش توي قسمت وبلاگ دوستان من هم خواهد اومد. گرچه به خاطر كم لطفي ما آدما قسمت نظراتش بسته شده.

اسم وبلاگ:

Spot Light

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت18:6توسط یاس |
ما طالبانیم...
اسلام دینیست سرشار از عشق و انسانیت.

از این روست که اسلام را برترین دین تاریخ می نامند.

اما اسلام منهای عشق، منهای انسانیت، چه تفاوتی دارد با صهیونیزم؟!

اسلام منهای عشق، منهای انسانیت، خروجی اش بن لادن است!

اسلام ایران من پر شده از دروغ، توطئه، توهم، فریب، قتل، دستگیری، شکنجه، نفرت، کینه توزی و ...

تمام اینها به ضمیمه تفکر شوم و احمقانه "من حقم و غلط می کنی غیر من فکر کنی"، یک فاشیسم اسلامی پدید آورده که آنها نامش را حکومت علوی می گذارند!!

ولی در حقیقت تفاوت چندانی با طالبان نداریم! فقط طالبان به سبکی امروزی تر!

----------------------------------------------------------

ما را به رهبر صوفی... ما را به تایپ کوفی... ما را به حامله ی باکره... ما را به شهید زنده...

ما را به آسفالت سوراخ... ما را به لذت آخ!

همش دلم می گیره... همش تنم اسیره...

----------------------------------------------------------

قشنگ ترین شعار دیروز: " جمهوری اسلامی، آزاد باید گردد" !!

----------------------------------------------------------

راستی یادم رفت بگویم. پیر مرد ثابت کرد که به راستی او " مهدی، فرزند احمد" است!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت9:47توسط یاس |
زبانم در دهان باز بسته ست...

they shot us down BANG BANG

we hit the ground BANG BANG

that awful sound BANG BANG

all babys shot us down

we always win the fight BANG BANG

they shot us down BANG BANG

we hit the ground BANG BANG

that awful sound BANG BANG

all babys shot us down

we always win the fight BANG BANG

-----------------------------------------------------------------------
پ ن1: چه تبریکی برادر؟ او که 13 آبان خلق کرد، یا در زندان است، یا کنج خانه اش با دهان بسته نفس می کشد!

پ ن2: دارم در مملکتی زندگی می کنم که حتی حق اعتراض به یک دستگاه عابربانک محترم را هم ندارم!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:38توسط یاس |
تلقی فاشیستی...
آخر این توهم "ما حقیم" ما را به نابودی می کشاند...

---------------------------------------------------------------

پ ن: حیف شد... دیشب قرار بود ساعت 2 شب با نیما بریم پیاده روی توی تفرش. نشد... خوابمون گرفته بود. ولی خوش گذشت خدا رو شکر این چند روز.

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت14:36توسط یاس |
باز باران با ترانه...
داشت به شدت بارون می اومد الان. به علیرضا گفتم وایستا پیاده بریم دانشگاه ولی گوش نکرد.

پیاده رفتم. تنهای تنها. بدجوری می بارید. یه درجه بالاترش می شد تگرگ! و من پیاده راه رفتم.

به قطره های بارون نگاه کردم...

به آسمون...

به ابرا...

به جاده ای که قطره های بارون محکم بهش می خوردن و متلاشی می شدن.

به بخاری که از زمین بلند میشد.

همه چیز زیبا بود.

می شد خیلی ازش لذت برد...

اما خب چه کنم؟

چه کنم؟

هی با خودم زمزمه کردم:

و من بدون تو به شب، به آسمون،

فقط نگاه می کنم...

فقط نگاه می کنم...

فقط نگاه می کنم...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت17:28توسط یاس |
انتخابات شورای مدرسه
مدرسه راهنمایی امام رضا در مشهد وابسته به آستان قدس رضوی که زیر نظر مستقیم عباس واعظ طبسی نماینده رهبری اداره میشود، شاهد رویدادی بینظیر بود.

به گفته یکی از معلمان راهنما ( مشاور) در این مدرسه، امروز این مدرسه 630 نفری برای انتخاب شورای دانش آموزی حال و هوایی دیگر داشت که با یک نتیجه غیر قابل باور، اولیای مدرسه که از ایادی دولت و راست ها هستند را غافل گیر کرد.

در جریان این رای گیری دانش آموزان این مدرسه راهنمایی در میان بهت مربیان به جای اینکه به همشاگردیان خود رای دهند ؛452 برگه از مجموع 598 رای ماخوذه را به نام میرحسین موسوی پر کرده و تحویل دادند.

مدیر و معاونین مدرسه و در راس آنان مسئول بسیج مدرسه که هم دست و پای خود را گم کرده بودند و هم بشدت عصبانی بودند با برخی از بچه ها برخورد فیزیکی کرده و والدین این کودکان را به مدرسه احضار نمودند.

در در ساعت آخر مدرسه هم 2 نفر از حراست اداره کل به مدرسه آمدند و برگه های رای را با گزارش مبسوطی با خود بردند.

----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: صحتش رو پیگیری نکردم ولی خیلی با مزه بود حرکتشون.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت15:44توسط یاس |
برادر! بسيجي! حاج آقا! برقصم به كدوم ساز؟!
يكي از دوستان رفته بود گشته بود يكي از پستا رو كه مي شد توش نظر گذاشت پيدا كرده بود و در مورد پست آخر نظر داده بود.

چون نظرش جالب بود توي يه پست جداگانه گذاشتمش.

"سلام

مطلبتو تو rss خوندم و اومدم نظر بگذارم! البته انگار دوست نداری نظر کسی رو بدونی؛ البته شاید برات مهم نیست؟ اصلا به آدما نگاه میکنی؟ سعی کن...
مطلب آخرتو خوندم، خنده ام گرفت که چقدر آمریکاییا ساده باید باشن! البته اونا فقط دلشون به همین چیزا خوش باشه!
تو این فکرم که اینا که انقدر جون آدما براشون مهمه،(!) پس چرا بعد از قضایای غزه زنده موندن؟ اصلا چرا ندای ما رو کشتن؟"

-----------------------------------------------------------------------------------------------

توي اين نظر يكي دو تا قسمت برام جالب بود.

اول اينكه يكي از هم طيفي هاي ايشون چند وقت قبل نظر داده بود و منو متهم كرده بود كه پستاي وبلاگم ارزشي نداره و براي اينكه جذب مخاطب كنم و ملت بيان نظر بدن توي وبلاگ پست مي ذارم. ما هم به اين دليل و چند دليل ديگه برداشتيم قسمت نظرات رو غير فعال كرديم. حالا يكي ديگه از همون دوستان اومده نظر داده كه:

"البته انگار دوست نداری نظر کسی رو بدونی؛ البته شاید برات مهم نیست؟ اصلا به آدما نگاه میکنی؟ سعی کن..."

شما بگيد من بايد چي كار كنم.

دومين نكته هم اينكه يه جمله توي نظر ايشون ديدم كه خيلي نظرم رو جلب كرد:

تو این فکرم که اینا که انقدر جون آدما براشون مهمه،(!) ... اصلا چرا ندای ما رو کشتن؟

تا بعد خدانگهدار...


+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت22:8توسط یاس |
ما سركاريم يا آنها؟!
اين چندمين باره كه من تاسف مي خورم به حال مملكت اسلاميمون و مديران و مسئولين دلسوز و اسلام محورش!

دفعه قبلي كاملا توي خاطرم مونده! همون ماجراي فرمان كوروش كبير و اينكه گفته بود به سربازانم دستور دادم كه در ميانه شهرها به آرامي قدم گذارند و موجب ايجاد ترس و دلهره در مردم نگردند... ناخودآگاه منو ياد مانوراي پليس و برخورداي اونا در قالب طرحهاي مختلف با مردم انداخت.

ديشب توي فيلم " در چشم باد "‌ يه جمله قشنگ شنيدم. پدر كامبيز ديرباز در جواب كامبيز ديرباز كه داشت از نظام انتقاد مي كرد گفت: " من كه خيلي وقته دارم ميگم اين نظام جلوي مردمش چكمه مي پوشه و جلوي ارباباش سر خم مي كنه! "فكر كنم بهترين توصيفي بود كه مي شد از نظام كرد.

امروز توي خبرگزاري تابناك يه خبر ديدم با اين عنوان:

"کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت"

تيتر خبر رو كه ديدم خودم را آماده كردم واسه كلي خنديدن. ولي بعد از خوندن خبر، كلي تاسف خوردم.

حالا ماجرا چي بود؟ عينا خبر تابناك رو بخونيد:

"شبکه‌هاي تلويزيوني آمريکا و کانادا، امروز به مدت نزديک به سه ساعت، سرگرم پخش تصاوير زنده از يک بالن رها شده در آسمان ايالت کلورادو بودند که با سرعت زياد در حال حرکت بوده و گفته مي‌شد يک پسر 6 ساله به نام «فالکن هيني» در داخل آن گرفتار شده است.

به گزارش «ايرانتو»، بالن مذکور که شبيه به يک قارچ بزرگ يا بشقاب پرنده بوده، توسط پدر او ساخته شده و بطور اتفاقي به پرواز درآمده بود.

طي اين مدت، بينندگان تلويزيون که تصور مي‌کردند هم اکنون کودک در آسمان و داخل بالن غوطه ور مي‌شود، با دلهره ماجرا را دنبال مي‌کردند.

قبل از اينکه مقامات محلي و کارشناسان، بتوانند آن را مهار کنند، سرانجام بالون به آرامي در بيابان‌هاي «دنور» به زمين نشست، اما برخلاف تصور پليس، کودک در داخل آن نبود.
برادر بزرگتر او تأکيد کرده بود که او شاهد سوار شدن «فالکن» بوده، اما سرانجام پس از جستجوهاي دقيق، وي را سالم در داخل يک کارتن در گاراژ خانه‌شان يافتند.

طي اين مدت کليه نيروهاي امدادي منطقه به حالت آماده باش درآمده و پرواز فرودگاه‌هاي منطقه نيز با اخلال مواجه شده بود.

رسانه‌هاي گروهي آمريکا با پوشش خبري حادثه، تمامي برنامه‌هاي خود، از جمله پخش مسقيم سخنراني باراک اوباما را لغو کردند.

مقامات محلي، از سازمان هواپيمايي فدرال، يک شرکت بالن سازي و يک پايگاه هوايي منطقه، براي فرود آوردن بالون درخواست کمک کرده بودند.

گارد ملي کلورادو اقدام به اعزام يک بالگرد از نوع OH-58 Kiowa نموده و يک فروند بالگرد ديگر از نوع Black Hawk UH-60 نيز براي فرود آوردن يک نفر بر روي بالن، آماده کرده بود.

همچنين يک هواپيماي سبک نيز براي پرواز بر فراز بالن و وارد آوردن فشار هوا بر روي آن جهت کاهش ارتفاع به پرواز درآمده بود."

مي دونيد؟ داشتم به اين فكر مي كردم كه يه دولت ليبرال ضد ديني چقدر براي مردمش ارزش قائله و ما توي مملكت به اصطلاح اسلاميمون...

يه بچه شش ساله! باورت ميشه؟!

اوج فاجعه مي دونيد كجاست؟ اينجاست كه حاكميت ( حاكميت منظورم از بعد سياسي نيست، از بعد ديني دارم ميگم، به جناحهاي سياسي هم ارتباطي نداره ) نه تنها براي مردم كوچكترين ارزشي قائل نيست، بلكه توي يه خبرگزاري رسمي كشور اين اقدام آمريكاييها مورد تمسخر واقع ميشه و ديگران هم در مقابل نوع درج اين خبر اعتراضي نمي كنن!!

بيخيال...

همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد! نه مردم، نه حاكميت، هيچ كدوم انساني برخورد نمي كنن، چه انتظاري دارم آخه؟!

---------------------------------------------

اين خبر هم با مزه بود. گفتم بخونيد شما هم بخنديد. به نظرم زشته اسمشو بذاريم تحجر! نمي دونم بايد بهش چي گفت!

انتقاد یالثارات از گسترش حضور اجتماعی زنان

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت20:0توسط یاس |

JavaScript Codes